
|
پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸٧
محله ی حکمت و دزاشیب
شهرستان شمیران را که تا پیش از سلطنت شاه طهماسب صفوی قصران نامیده اند آلبومی است تز مجموعه ای از تابلو های شگفت طبیعت که با حفاری های تپه قیطریه که در سال 1348 هجری شمسی به وسیلهء هیئت باستان شناسی صورت گرفت و با دست یافتن به اشیاء زیاد و سفال های خاکستری و سیاه همراه با اجساد یک نفره و دو نفره که در دفنشان از گردش آفتاب پیروی کرده بودند پیشینهء آن را به بیش از سپیده دم تاریخ می رساند . این شهرستان با نگین شهر تهران از دیر باز مجموعه محلاتی را در بر داشته که هر یک مانند مرواریدی غلطان بر سینهء فراخش می درخشد. یکی از این گوهر های معروف و مشهور محله حکمت –دزاشیب است که بیش از هزاره اول قبل از میلاد چون فرزندی مهربان در کنار مادرش تجریش آرمیده و از همان زمان تا کنون کوچه ها و باغ های پر خاطره خود را همچون دایه ای با محبت در آغوش گرفته است .محله باستانی از ابتدای قرن سیزدهم هجری –قمری به دلیل داشتن آب و هوای دلپذیر و ییلاقی مورد توجه عیان و اشراف قرار داسته که متأسفانه با توسعه ساختمان سازی که در این محله صورت می گیرد به تدریج موجب پدید آمدن بافت های نا همگون غیر متناجس و نابودی باغات زیاد مملو از درختان سر به فلک کشیده همراه با درختان میوه گل های رنگارنگ آن می گردد.دزاشیب را که از گذشته (دزآشوب) و بعد به سبب داشتن شیب زیاد دزاشیب خوانده اند و محدود است از شمال تقاطع میدان قدس خیابان کبیری خیابان شهید دکتر لواسانی تا کوچه شهید وطن پور شرقا کوی وطن پور –منصوریان به بلوار اندرزگو غربا خیابان شریعتی از قیطریه تا میدان قدس در گذشته های دور این محله را (دزه-دزک-قصران)می نامیده اند که در تأیید این علاوه بر غول جغرافی دانپر آوازه قرن هفتم هحری قمری شهاب الدین ابو عبد اله یاقوت حموی معجم البلدان خود نام می برد.صاحب تاریخ ری باستان هم در تعقیب یاقوت (دزه-دزک) قصران را همین نام که اسم یکی از ساکنین یعنی حسینعلی خان حکمت ملقب به حشمت الممالک فرزند حیدر خان معظم الدوله گرفته بود پس از انقلاب به نام شهیدان برادران سلیمانی نامگذاری شد .محله دزاشیب به دو محله بالا و پائین تقسیم می شده و دارای دو طایفه به نام های عباسی و قاسمی می باشد.
پنجشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٧
ناودانـــــک
به زمینهای شمال ســر پل تحریش نودونک یا ناودانک می گویند. علت شهرت این زمین ها به این نام آنست که برای بردن آب قناتی که بر دست راست دره ی گلاب دره آفتابی می شد. ناوی ساخته بودند که بر سر چارپایه چوبی درون دره اتکا داشت . آب قنات در آن ناو به سوی دیگر دره میرفت . ناودانک به رودخانه گلاب دره و گورستان قدیم تجریش محدود می شد و از تجریش از کوچه محله بالا بدانجا می رفتند. باغی و زمین های کشتزاری و چند خانواری ساکن داشت . پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٥
قیطریه
قیطریه در فرهنگ دهخدا جلد یازدهم آورده شده قیطریه ده کوچکی است . قیطریه
ملک میرزا علی اصغرخان اتابک بود و ساختمان کاخ قیطریه که هم اکنون از آن
تحت عنوان فرهنگسرای امیرکبیر یاد می شود نیز توسط وی شاخته شد و به قولی
آخرین محل اقامت وی قبل از ترور بوده است . پیش از آن بنای مهمی به جز
خانه های روستایی در قیطریه وجود نداشت . گویا
شهرداری مدعی شده که اینجا خانه میرزا تقی خان امیرکبیر بوده و توسط وی
ساخته شده حال آنکه این سخن اشتباه بزرگی است . امیرکبیر هرگز در قیطریه
سکونت نداشت بلکه قزل قلعه متعلق به او بوده و زمین های قزل قلعه به همین
مناسبت از 150 سال قبل به امیرآباد موسوم شده است . اصولاً در ایامی که
این بنا ساخته شده سالها از شهادت امیرکبیر می گذرد . جالب توجه اینکه
شهرداری این ملک را از خانم ویکتوریا مسعود خریداری نموده است که نامبرده
از نوادگان مسعود میرزا ظل السلطان می باشد . نمی
دانیم این نامگذاری چه دلیلی دارد ولی هر علتی داشته باشد تنها شاید بتوان
آن را بازی تقدیر نامید چون یکی از دو دختر امیرکبیر همسر ظل السلطان (
مسعود میرزا ) بود که مشارالیها با چند واسطه نیای خانم ویکتوریا مسعود
بوده است . در سال 1372 کاخ مخروبه قیطریه توسط شهرداری از مشارالیها
خریداری و با تعمیرات و تغییراتی به فرهنگسرای امیرکبیر تبدیل گردید .
فرهنگسرای امیرکبیر در سال 1379 دچار آتش سوزی شد و قسمتی از آن تخریب شد
که مجدداً بازسازی گردید و به شکل کنونی تحت عنوان فرهنگسرای ملل مورد
بهره برداری قرار گرفت . این خلاصه ای از یکصدو اندی سال سرگذشت کاخ و باغ قیطریه می باشد . در
کتاب راهنمای باستان شناسی آورده شده است که برروی تپه های قیطریه آثار
مربوط به عصر آهن کشف شده در شهرکی قدیمی به مساحت پانزده هزار متر مربع
بنای گورهای با سه هزارسال قدمت وجود دارد . درسال 1348 همزمان با کند و
کاوی که توسط اداره باستان شناسی برروی تپه های ، فیلم مستندی به نام ثپه
های قیطریه اثر پرویز کیمیاوی نیز تهیه شده است که هم اکنون یک نسخه از آن
در سازمان میراث فرهنگی موجود می باشد . در
پی وقوع کودتای 28 مرداد 1332 و تثبیت حکومت سلطنتی ، شاه فرمانی برای
زاهدی فرستاد و از خدمات او که تاج و تخت را به وی بازگردانده بود قدردانی
کرد و پیامد آن زاهدی و هیئت وزیران و جمعی از افسران بلندپایه و سناتورها
و نمایندگان در میدان مخبرالدوله حاضر شدند و از تندیس سمبولیکی که ویژه
کودتا ساخته شده بود توسط زاهدی پرده برداری گردید و نام میدان مخبرالدوله
به میدان 28 مرداد تغییر یافت . زاهدی نیز تاج گلی نثار تندیس نمود و نام
مقتولین 28 مرداد برروی یک پلاک بر پایه تندیس نصب شد . همان
روز زاهدی با شماری از کسانی که در کودتای 28 مرداد با او همکاری جدی و
موثر داشتند در مهمانی شاه شرکت جستند و تشویق شدند و شاه یک عکس امضا شده
خود را به زاهدی داد و زاهدی شام را با شاه صرف نمود . زاهدی نیز در
قیطریه مهمانی برپا کرد و به افسرانی که در جریان کودتای 28 مرداد همکار
صمیمی او بودند اتومبیل و ساعت طلا کادو داد . در
سه ماه تابستان 1333 زاهدی باغ و کاخ قدیمی قیطریه را برای اقامتگاه خود
برگزید این کاخ که یادگار میرزا علی اصغر اتابک و آخرین اقامتگاه او بود
در این زمان متعلق به خانم افتخاراعظم مسعود ( دختر اتابک و همسر اکبر
میرزا مسعود صارم الدوله ) بود . صارم
الدوله که با زاهدی دوستی دیرینه داشت این باغ و کاخ را برای چند ماه
تابستان در اختیار زاهدی گذاشته بود . زاهدی هرروز بامداد با اسکورت مخصوص
خود از قیطریه به محل کار خود می آمد و هنگام غروب به قیطریه برمی گشت از
برقراری شب نشینی های پرخرج و تفریحی زاهدی در باغ قیطریه داستان ها گفته
شده است . بد
نیست بدانید روز نهم شهریور 1333 در کاخ قیطریه ( فرهنگسرای ملل ) جلسه
فوق العاده هیئت وزیران با حضور زاهدی نخست وزیر وقت تشکیل گردید که به
موجب آن به دکتر امینی جهت مذاکره با کنسرسیوم نفت اختیار تام داده شد . پنجشنبه ٢٦ امرداد ،۱۳۸٥
بخشها و روستاها
شهرستان شمیران از دو بخش (لواسانات و رودبار قصران) و سه دهستان و دو شهر لواسان و فَشَم تشکیل شده است. شمیران روستاهای کهن و زیبای فراوانی دارد. نامهای بسیاری از این روستاها زیبا و گوشنوازند و بسیاری از این نامها از ریشه زبان تاتی که تا چند صد سال پیش زبان چیره در شمیران بوده است، گرفته شده اند. نام برخی از روستاهای شمیران که بیشترشان اکنون از کویهای شهر تهران بشمار میروند از این قرارند: گلابدره، شیان، چیذر، قیطریه، طرشت (دوریست)، سنگان، سولگان (سولقان)، سوهانک، زرگنده، قلهک، دزآشیب (دژآشوب)، دربند، سربند، درکه، اوین، خورآذین (خلازیل)، خاک سفید، کن، پونک، تجریش، چاهک (امامیه امروزی)، تیغستان، چالهرز، ولنجک، اُزگُل، لارک، اراج، چاله باغ (آجودانیه)، جوز درختک، جمشیدآباد، درویش نو (تخت معیر)، سامیان، جماران، شادآباد، دارآباد، مهرآباد، گنج آباد (امانیه)، سرنو، سرخهحصار، انباج، نیکنامده، لویزان، سوآدر، لتیان، دروس، کاشانک، نارمک، ونک، ناران، نیاوران، تلو، استلک (اصطلک)، گلندوک، لواسان، شورکاب، سبو بزرگ، سبو کوچک، باستی، بوجان، کردیان، هنزک، سینک، افجه، لشکرک، زردبند، لزو، شنگزار (شِنکزار)، ازگل دره، فرحزاد، نودونک، نوشانی، کلاک ،سعادت آباد و...
جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥
معنی شميران
در متون قدیمی از این منطقه به قلعه شمیران نام بردهاند.ریشه لغوی نام این منطقه چنین می باشد: " «ران» به معنی جایگاه و سرزمین است، و «سمی» یا «شمی» به معنای سرد است و لذا شمیران (شمیرام، شمیرم، شمیلان، سمیران و سمیرم) به معنای جای سرد یا سردسیر است ". نکتهای که بر مطلب بالا میتوان افزود این است که این اسم به حالت جمع و به صورت شمیرانات که امروزه مصطلح شده است، غلط است زیرا شمیران نام عمومی این منطقه است که دارای چندین روستاست و از میان آنها سی روستا در کوهستان قرار دارند و آب و هوای هفده قریه کاملاَ سردسیری است پنجشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸۳
خاطرات یکی از اهالی با صفای شمیران؛قسمت دوم
قسمت دوم : هر شب: پدر بزرگ و مادر بزرگ در بالای ارگ سلطنتی خود( کرسی ) می نشستند. مادرم و پدرم در پایین و ما در مقامی پایین تر به عشق شنیدن قصه هایی که با آن ها رشد کردیم لحظه شماری می کردیم. وقتی پدر بزرگ شاهنامه می خواند مادر بزرگ تهمینه وار رستمش را نگاه می کرد و ما از آن زمان عاشق شدن را فهمیدیم. وقتی پدر در داستان سمعک عیار به آن جا می رسید که باید غنایم را بین فقرا تقسیم کند. پدر و مادر ومادر بزرگ به یاری پدر می رفتند تا مبادا تنها بماند و ما از آن روز وحدت و تعاون را فهمیدیم کوچه های شمرون پر از یاد های تلخ و شیرین است. روزی در شمرون شایعه شد که بنز جهان پهلوان تختی را سرقت کردند. همه با ناباوری می گفتند مگر دزد نامرد هن داریم؟! وقتی این خبر را به پدر گفتم ، زیر لب گفت:دزدی!! ماشین جهان پهلوان؟! نه باور نکن. خلاصه یکی دو هفته این موضوع نقل محافل شمرونی ها بود و کار به آنجا کشید که شایعه شد کار شمرونی ها نیست کار مردم تهران است. تا این که روزی خبر رسید، بنز جهان پهلوان پیدا شده و عجیبه که آقا دزدها ماشین را بردند، رنگ کردند، تودوزی کردند، ماشین شیک کردند و آوردند و سر جای اولش گذاشتند. پدر گفت: می گفتم باور نکن. ( وعاقبت نفهمیدم چه کسی یا کسانی این کار را کردند.) خلاصه توی این شمرون تا دلت بخواد لوطی و با معرفت داریم. مردانی که می دانشتند جهان پهلوان تختی حاضر نیست پولی را که می تواند خرج فقرا کند، خرج ماشینش کند. لذا به پاس عشق به او و به پاس دوست داشتن او ذلت دزد بودن را برای مدتی به جان خریدند تا ارادت خود را به پهلوان خود نشان دهند و ما آن روزها با واژه معرفت آشنا شدیم. آن روزها در شمرون کامپیوتر نبود، اینترنت نبود، تلویزیون و ماهواره نبود و ما به جای نشستن در پای این دستگاه ها، گرگم به هوا، علی می گه زو، جفتک چار شد، الک دولک بازی می کردیم. به جای پیتزا، هات داگ، همبرگر- سیب زمینی تنوری، عدسی، پنیر و گردو قاضی می کردیم و چه قدر هم لذت می بردیم. هنوز هم که سال ها از آن دوران می گذرد و از کوچه های شمیران فقط یاد و خاطره باقی مانده است. بچه های ما نیز مثل خود ما عاشق گقتن و خندیدن و غذا خوردن در رستوران های حوالی تجریش هستند. چرا؟؟ شاید شمیران تداعی گر روستای تهران قدیم باشد و شاید هم شمیران روستای کوچک اما زیبا در دل تهران است که غذاهای متنوع و خوشمزه دارد. که این را خود ما، بچه های ما و حتی نوادگان ما آن را باور کرده ایم. جمعه ٩ بهمن ،۱۳۸۳
خاطرات یکی از اهالی با صفای شمیران
یادم آمد آن وقت ها که جوان بودم در تابستان، تفریح من و دوستانم دیدن قیافه مردمانی بود که برای زیارت و سیاحت به شمرون می آمدند. گاهی اوقات دیدن قیافه ی شیک و اتو کشیده ی زنان و مردانی که از شهر به تجریش آمده بودند آن قدر برای ما ، خصوصآ برای من جالب بود که بارها به خاطر دیربه خانه برگشتن از دست مادر کتک خورده بودم. راستش ما روستایی های شمیران حسرت آلامد بودن تهرانی ها را می خوردیم و آن ها حسرت آب و هوا،زیارتگاه و خیلی چیزهای ما را... آن زمان که در خیابان آصف (شهید اعجازی کنونی) در زمستان به هنگام باریدن برف ، تا قاطرهای آقا ولی نبود هیچ دانش آموزی نمی توانست راه را پیدا کند و به مدرسه برود زیرا برف همه جا را مستور می کرد. یاد آن روزی افتادم که آقای اعجاری چند صد متر زمین در منطقه ی آصف داده بود تا یک بز شیرده بگیرد شاید تغذیه بچه هایش با شیر بز کامل شود. در فصل زمستان شمیران دنیایی دیگر بود از سپیدی برف با کوه دماوند برابری می کرد. تقریبآ سه ماه ارتباط با تهران کند می شد و در سرمای عجیب ، مهر مادربزرگ و پدربزرگ، لبخند زیرکانه پدر و نگاه پر عشق مادر در زیر کرسی،نوید آمدن بهار را خبر می داد. راستی آن روزها در ده شمیران مادربزرگ ها سوزن را خود نخ می کردند آن ها آب مروارید را نمی شناختند اما مروارید را خوب می شناختند آخر هر کدام از آن ها مروارید گران بهایی بودند. آن زمان مادربزرگ و پدربزرگ ها با فشارخون ، اسید اوریک ، بیماری قند ، آرتروز ، درد پا و کمر بیگانه بودند. در عوض به جای فشار خون داستان های شاهنامه ، به جای اسید اوریک داستان حسین کرد شبستری ، به جای بیماری قند سمعک عیار ، به جای آرتروز حکایت سعدی و به جای درد پا و کمر حافظ را خوب می شناختند. ادامه دارد...
دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۳
فروغ فرخ زاد
اگر به ديدن من آمدی برای من ای مهربان چراغ بياور
۱۵ دی ماه هفتادمين سالروز تولد فروغ فرخزاد
به همين مناسبت در روز ۱۵ دی ماه ساعت ۱۵ در ظهير الدوله گرد هم خواهيم آمد آدرس : خيابان دربند. کوچه ظهير الدوله آرامگاه ظهِر الدوله به اميد ديدار شما عزيزان با سپاس فراوان
مدیریت انجمن فروغ سهشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۳
ظهیرالدوله
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به انتهای کوچه خوشبخت بنگرم فروغ فرخ زاد نوشتن درباره ی قبرستان ظهیرالدوله یه قلمی می خواهد که مغزش به کلفتی درخت چنار امام زاده صالح باشد و صاحب قلمی به قدرتمندی مولوی که بشینه از تک درختی بنویسه که توش خالی بود و خونه ی درویشا بود. این درخت تک حالا نیست. دو تا درویشایی که با هم خرقه تهی کردند حالا زیر خاک هستند. اما جایی که کسی نمی دونه. لابه لای گور این درویشا که گورهاشونم عین خودشون گم و گور شده سنگ قبر صبا، فروغ، رهی، بهار، محجوبی، داریوش رفیعی، محمدمسعود، قمرالملوک وزیری، ایرج میرزا و خالقی که هر کدومشون ستون و پایه ی یکی از هنرهای صد سال اخیر این مرز و بوم بودند و هنوز هم هستند. برای بودن در این دنیایی که پر از غم و اندوه و سرشار از سرود و شعر و ترانه است سه راه، یکی ار سر پل تجریش و یکی از ایستگاه پایین خیابان دربند و یکی هم راه گلابدره است. در قدیم از کوچه پس کوچه های شمرون می تونستی برسی به این قبرستون اما حالا برج بغل برج،ساختمون بغل ساختمون، دور تا دور این قبرستون رو گرفته. برجهایی که دور قبرستون بالا رفته، روی سنگ قبر کسانی بنا شده که روزی نامشان مانند نام این آدم هایی که هنوز نامشان از یاد نرفته، ساخته شده. شاید یکی دو نسل بعد، بساز بفروش های آینده سنگ و سیمان و فنداسیون برج هایشان را بر سنگ قبر بهار و فروغ و رهی و صبا بگذارند و کسی هم حرفی نزند. همان طور که بعد از سیل گلابدره سنگ بنای این برج ها را گذاشتند و کسانی که هم اکنون در این آپارتمان ها زندگی می کنند نمی دانند روی خاک گور و استخوان های کدام هنرمندی زندگی می کنند. سر قبر ظهیرالدوله یکی ازمحله هایی بود که شب جمعه به شب جمعه تمام هنرمندان و دوستداران هنر را در آغوش خود جای می داد. پاتوق بود، محل دید و باز دید و آشنایی و دوستی بود. شب های جمعه گاهی تا خود صبح هنرمندان دور هم جمع می شدند. یکی می زد، یکی می خوند، یکی می گفت، یکی می نوشت، یکی ضبط و یکی ثبت می کرد. حالا اما نرده های آهنی، دیوارها، برج ها و ساختمان ها به جای آدم ها نشسته اند. هنر دوست و هنر شناس جوانی اگر بخواهد از این محل که بوی هنر و ترانه و موسیقی و عشق در آسمانش موج می زند بازدید کند، در آهنی همیشه بسته و دیوار و سینه کش برج ها پسش می زند. جایی چیزی خوانده و و به این جا کشیده شده که لحظه ای بر سر سنگ گوری بنشیند و دمی بیاساید و با هنرمندی زیر خاک خفته درد دلی و یادی کند. شاید بتواند بعد از زدن زنگ و اجازه گرفتن با هنرمند محبوبش دمی تنها بماند. اینجا، جایی که محل دیدار و دیدن هنرمندان بود، هم اکنون زیر دیوارهای چهار دیواری برج ها جان می کند تا روزی که زیاد هم دیر نیست، آخرین نفس را بکشد و بمیرد و محو شود، باشد که آن روز نیاید و باشد که آن روز بیاید که شب و روز عاشقان هنر در این جایگاه و بارگاه هنر باشد. این محل و وعده گاهشان باشد همان طور که در گذشته بود. اکنون این مکان، این گنجینه ی هنر کم کم به فراموشی سپرده شده است. تنها شمرونی های قدیمی گاهی که از کنارش می گذرند، از پشت برج ها و دیوارها و نرده و میله ها و درهای آهنی نیم نگاهی می اندازند و رد می شوند. نه فاتحه ای، نه دسته گلی و نه شکر پنیری. شمرونی های تاره به شمرون رسیده هم که ساکن برج ها شده اند بی خبر آمده اند و بی خبر می روند. نه از چنار امام زاده صالح که نیست خبری دارند و خبری می گیرند و نه از ظهیرالدوله و قبرهایش و نه از عطروگلاب و بوی تربتش. من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی – برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم فروغ فرخ زاد فرزند سرهنگ محمد فرخ زاد تولد دی ماه – 1313 خورشیدی مرگ بهمن ماه – 1345 خورشیدی چهارشنبه ٢٠ آبان ،۱۳۸۳
ولنجک
ولنجک ولنجک دهکده ای در شرق اوین است. از جنوب به اراضی محمودیه و مقداری از اراضی اوین و از شمال به آبریز کوه توچال و از غرب به زمینهای اوین و از شرق به زمینهای اسد آباد محدود می شود.آبادی آن به دست میرزا حسن امام جمعه- پدر میرزا زین العابدین- شده است. پنج شش خانوار از رعایای ایلکا و کمربن نور را آورد و قلعه ای برای ایشان ساخت . این رعایا پس از فوت او نیز در آنجا ساکن بودند. حمام محقر کوچکی نیز برای ایشان ساخته بود . سرپوشیده ای نیز داشتند که در آن می گذاشتند در سالهای اخیر مسجدی نو ساخته اند. قنات علی آباد نوین در زیر ولنجک است. در فرهنگ جغرافیایی ایران آمده است: ولنجک از آبادی های شمیران است که قسمتی از اراضی آن در محدوده پنج ساله تهران قرار گرفته . این آبادی در فاصله ی دو کیلومتری شمال غربی تجریش و 80 تن سکنه داشت .محصولاتش غله و صیفی و بنشن و میوه بود . شغل اهالی باغبانی و کشاورزی بود. اهالی ده سادات بودند و مسجد قدیمی این ده در نظر ساکنان دهکده های اطراف احترام خاصی داشت. در انتهای جنوبی اراضی این دهکده مسجدی به نام محمدیه ساخته شده که نایینی ها آن را اداره می کنند.
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه
آرشیو میل
کیا.:.پرستوها هرچه دل تنگت می خواهد بگوووو عشق و شهادت یاران سوتی های روشنفکری سر عشق زنجیر عشق فریاد بی صدا آخرین دقایق به من بگو چرا...؟ من در آینه نم نم یاس کیش مهر اکی دخترم آیسان هم دلی از هم زبونی بهتره روزهای بارونی |